مهم نیست



سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پس چرا آزادت نمی کنن نفیس؟ چرا نمی ذارن این افکار لعنتی دست از سر ما بردارن؟ دیشب رفته بودم حموم به این فکر می کردن که تو چه جوری می ری حموم؟ مثل ماها هر وقت اراده کنی می تونی بری یا باید کلی تشکیلات رد کنی تا بشه؟ صب خودمو توی آینه نگاه می کردم و دستم رفت به موچین تا چند تا از ابروهای اضافه رو بردارم. یاد تو افتادم. تو هم حتما الان کلی ابروهات درومده. اونجا موچین داری برداری؟ یا اصلا آینه داری که خودتو ببینی؟ دیروز با دوستای مشترکمون رفتیم ناهار سندباد یاد تو افتادیم. توام ناهارای خوشمزه می خوری؟ اصلا غذاهاشونو دوست داری نفیس؟ بهت می سازه؟... هر وقت گشنه ت می شه و هوس چیزی می کنی چی کار می کنی؟ می بینی نفیس؟ دغدغه های کوچیکم خودمو به خنده می ندازه. به قول لاهه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.... من از اینکه آزادم و صب ها با مص می رم سوپر برای تا شبمون کلی خوراکی می خریم شرمنده م... من از اینکه دلم م گیره می رم تندیس یه چرخ می زنم و یه چیزی می خرم و یه چیزی می خورم و بر می گردم شرمنده م نفیس... من از اینکه شبا توی تخت خودم می خوابم شرمنده م رفیق.... شرمنده می شم وفتی صبا یه ساعت جلوی در کمد واس میستم که امروز چی بپوشم و تو اونجا همون یه لباسی که باهاش گرفتنتو داری و لباسه ....... زندان..... 

رفیق من دیگه کم کم دارم از همه ی زندگیم شرمنده می شم... ای کاش لااقل کمی معروف شده بودی. برات کمپینی چیزی تشکیل داده بودن. برات تحصنی کوفتی زهر ماری می کردیم تا این آشغالا بفهمن بی کس و کار نیستی.... ای کاش یکی از بین این جماعت بود که می شد حالیش کرد تو چه جواهری هستی...... 

نفیس تو هنوز سور قبولی ارشدتو ندادی.... وقتی اون شب که خونه عاطفه اینا سور قبولی اونو می خوردیم تو گفتی حتما قرار بذاریم که توام سور بدی... نفیس مگه از آخر شهریور که جواب کنکورا رو دادن تا روزی که تو رو بردن چند روز شد... حتی نرسیدیم قرار سورمون رو بذاریم... نفیس من شرمنده م... تو لایق بهترین ها بودی... اینجا از اول جای تو نبود... می گفتی میخوام برای دکترا برم. ای کاش از همون فوق می رفتی.... ای کاش...... 

طاقت بیار رفیق........

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388ساعت 10:56 PM توسط مهم نیست! نظرات (4)|

یه استاد داشتیم توی پارسه، یه چیزی تو مایه های معلومات عمومی مدیریتی درس می داد. مثال هاش خدا بود. چند روز پیشا داشتم می خوندم رسیدم به یکی از مثالاش. راجع به روشهای تعیین مدیران. بعد از کلی شرح و بسط، رسیده بود به اینکه یه روش داریم به اسم روش اتوبوسی. معنیش اینه که مدیرای چندین تا سازمان با هم دوستن. بعد وقتی یکیشون کله پا شه، با افرادش اتوبوسی می رن سراغ دوست مدیرشون توی سازمان بعدی و می شن رئیس روئسای اونجا!!!!!! بعد من اینو خونده بودم یک عالمه وقت خنده م بود!!! در حدی که عط که جلوم نشسته بود می گفت جک نوشته ن توی جزوه ت؟؟ 

اتفاقات امروز اینا بودن: صبح سابی رو زدم به ستون توی پارکینگ...بعد سر کوچه مون شاخ به شاخ داشتم می زدم به یه وانته. امروز عط برام از انقلاب یه کتاب تست خرید. با سان رفتیم پارسه کتاب آمارمونو زنده کردیم! حُس با آزی دعواش شده بود منو سانی هم در راه رفت و برگشت به پارسه به صورت کاملا فشرده بهش مشاوره می دادیم! بعد با جوونیای خودمون مقایسه می کردیم و حسرت می خوردیم! یک عدد موس شکلات کوچولو از پوپک خریدیم خوردیم. بعد نهار نخوردیم. برگشنته توی مدرس یه موتوریه داشت خودشو می کوبوند به سابی که موفق نشد!! بعد بنزین به سابی زدیم. بعد 80 تا تست دو گانه زدم. بعد خیلیییییییی خوابم میاد..... فردا کلی کار دارم... احساس می کنم بدون دوستام هیچم.... هنوز برای این لپ تاپه اسم نذاشتم تازه دیشبم باهاش دعوام شد از بس باطریش زود تموم می شه.. 

 دلم فال حافظ می خواد..........

نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388ساعت 10:07 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز از صب تا شب فقط و فقط ۶۳ تا سئوال دنباله و سری حل کردم. می خواین بگین کمه؟ هر تست توی کنکور یک دقیقه و نیمه اون وقت تو ۶۳ تا رو توی ۱۰ ساعت زدی؟؟؟ خودم می دونم. 

این آواتارو ما از دست دادیم. با مرجی یه عالم توی صف وایسادیم اما وقتی رسیدیم جلو گفتن سولد اوت شده! اما مرجی یه بار رفته بود. بعدناش بران تعریف کرد. الان اون لحظه رو می خوام که مرجی همین طور که رانندگی می کرد داشت برام جریان آواتارو تعریف می کرد و من به لطافتش غبطه می خوردم وقتی می گفت گریه م کرده توی سینما از پشت اون عینکای سه بعدی.. 

الان چند بهم زنگ زد و کلی بهم روحیه داد. واقعا دوسش دارم خیلی دوستیش با آدم واقعیه... یاد قدیما به خیر. الان بهش مسیج دادم که خیلی به موقع بهم زنگ زدی. خوشحالم که هستی.. (می دونم کمی کلیشه ایه اما خب چه کار کنم... زندگی شده کلیشه...)

یه آهنگی هم دوس دارم اسمش جا ده تلوئه. یاد جاده تلو به خیر... 

دیگه اینکه واااااای نرگس توام می خوای بری....؟ به راستی من موندم و حوضم.. امیدارم هر جا میری موفق باشی مثه بنز.... 

دیگه اینکه یاس کمی بی خیال تر شده نسبت به اخیرنش. برعکس مامان که می گه یاس بچه س، من معتقدم که خیلی هم آدم منطقی ایه. خیلی هم حواسش جمعه. بی رو در واسی واقعیات رو قبول می کنه و با حواس جمعی کمتر اجازه می ده که اتفاقی براش بیفته.. از این جهت کاملا خیالم ازش راحته.. 

امروز روز بارونی ای بود که از پنجره ی طبقه ی چهارم اون ساختمون بلند که کتابخونه ی ما توشه تهران بارون زده زیر پای ما بود و صدر حسابی ترافیک بود طبق معمول. من و شُک و عط و مص توی کتابخونه هی چایی های پر رنگ می خوردیم با جعبه خرمایی که من صب خریده بودم (برای غافلگیری اموات!) و تمام آرزوی من یکی این بود که این چایی ها باعث شن تمرکزم بره روی دنباله و سری و آزمون های همگرایی و غیره.. اما خیال باطلی بود. بارون می اومد و من توی هپروت سیر می کردم.. آسمون ابری و ویوی پنجره، که شهر بارونی و خیابونای شلوغ و مردم رو نشون میداد همه جور حسی بهم تزریق می کرد الا حس درسیدن. 

بگذریم.. آدم که درس می خونه دلش زود به زود می گیره. 

همینا دیگه در کل.. 

.. 

بارونو دوس داشتی یه روز...

نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن 1388ساعت 9:56 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

سمت ِ من
نه برف و نه باد
دلهره است که می‌وزد....
 

(+

 

 

تا این کنکور بگذره من سگم و پاچه میگیرم و اینا. کلی حرف دارم اما حسابی خسته م... من با این خصلت بد حرف نزدنم چی کار کنم؟؟؟ اونقدر از طرف مقابل حرف می کشم که مطمئن شم نوبت بهم نمی رسه.... 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388ساعت 10:56 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چقدر خوشحالم که الان مرت ضا اینجاس و من در اتاقمو بستم!! البته ندایی از درونم میگه خیلی بی شخصیتی پاشو برو حال رز ا رو بپرس اما ندای بسیار ضعیفیست. در نتیجه من الان از درون اتاق در بسته ام توسط لپ تاپ جدیدم می لاگم! این لپ تاپ سفر دور و درازی رو از امریکا طی کرده تا به من برسه و من هنوز خیلی باهاش دوست نشدم! در این حد که هنوز اسم نداره!!!!! و من هر چی بگم کم گفتم از اینکه برادری دارم محشر......

کمتر از ۳ هفته ی دیگه یه کنکور مونده و من باید توی این ۳ هفته خیلی خودمو بکشم... همین دیگه....  

پریشب رفتیم مهمونی، البته از نوع چتر باز کردن های ناگهانی. بعد آخه من عاشق این جمع عزیز دوستای بابامم. بعد در همون بدو ورود بابای عاط با تاسف بهم نگاه می کرد که تو چرا اینقدر آب شدی؟ و گیر گیر که تو خیلی لاغری باید کمی چاق شی! از اون طرف بقیه هم اصرار ها که پدر دومت می گه تو لاغری بگو چشم!! در اینجا این نکته رو متذکر بشم که من اصلا هم مردنی و اینا نیستم! نمی دونم چرا اون شب به نظر اونا اینجوری بودم. لااقل ترازو که شاهدم هست! خلاصه پدرهای دوم و سوم و الی آخرم، اون شب منو که تقریبا تنها دختر جوون موجود در اون جمع بودمو تحلیل می کردن! تا اینکه برادرم به جمع پیوست و با شیرین زبونیاش توجه ها رو به خودش معطوف کرد! 

دیگه اینکه این یاس ما کم کم داره عاشق یه آدم بی اندازه پاک می شه که من خیلی دوسش دارم. اما خیلی هم نگران یاسم.. بهش روزی هزار بار موانع جلوی راهشو یادآوری می کنم با اینکه از این کار خیلیییی بدم میاد... اما یاس عزیز دلمه نمی تونم بذارم اتفاق ناراحت کننده ای براش بیفته. از اون طرف مامانش فکر می کنه من خیلی مواظب بجه شم و از این جور مسائل. پریروز برای علی تولد گرفته بودن و من مامور کیک خریدن شده بودم. علی اونقدر خوشحال شده بود که من حس می کردم هر آن ممکنه اشکش دربیاد. حالا جریان زندگی پر پیج و خم علی هم خودش یه داستانه.... 

از اون طرف حسین هم دائم ازم مشاوره می خواد. همین فردا قراره با یکی که خیلی دوسش داره ملاقات داشته باشه. حسین خیلی بچه ی تنهاییه. عاط هم بهم گفت که کاری از دستت بر می اومد براش بکن. منم در حد توانم بهش کمک می کنم. 

بله آقا بله. بهزیستی سیار که اون وفتا نینا می گفت به الانه من می گن!!

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 8:22 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من شب که اومدم خونه حالم نسبتا مساعد و خوب بودا.. اما لامصب خوندن این اخبار، این روزا فیل رو هم از پا درمیاره... هیچ روزنه ی امیدی وجود نداره باور کنین من خیلی گشتم اما نبود... من اصلا این شبا رو دوس ندارم... من همون روزای خودمو میخواد که می ریم کتاب خونه و با دوستام توی بی خبری محض شادی می کنیم و غصه های دل خودمونو مرور میکنیم نه غصه های این شهر سرد رو.... اونجا دیگه هیچی از این واقعیت های تلخ یادمون نیست... اینکه هیچ آینده ی روشن و واضحی در انتظارمون نیست. اینکه معلوم نیست عاقبت این درس خوندنا چی می شه اینکه هر کاری که می خوایم بکنیم یا هر لبخندی که روی لبامون میاد کافیه صورت نفیسه توی ذهنمون مجسم شه و لبخنده از هزار تا شاخه ی خشکیده هم خشکیده تر شه روی لبامون و هر کی بره توی لاک خودش.... و اینکه توی این مملکت جایی برای نفس کشیدن ما می مونه یا بین گرگا ما هم می میریم... 

دلم بی خبری محض میخواد. دیگه نمی تونم برای هایتی غصه بخورم یا برای قطار از ریل خارج شده ی امروز. دیگه نای شنیدن اخبار دستگیری و مرگ و میر و پر رو بازی های طرف مقابل و احمق بازی هاشونو ندارم... دلم بی خبری محض می خواد. یکی دیروز توی فیس بوک نوشته بود خدایا داری می بینی؟ ما اندازه ی تو صبر نداریما............ آخ عجب دله گرفته....

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1388ساعت 10:39 PM توسط مهم نیست! نظرات (1)|

حسین بهم یه آهنگ داده خیلی قشنگه و از اینجا قابل دنلود کردنه! لازم به ذکره که حسین یکی از برو بچ فامیله که توی کتابخونه کلی با هم رفیق شدیم و دائم هم میگه تو به این باحالی پس من چرا انقد دیر پیدات کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!! و به قول شکوفه همه رو برق می گیره ما رو هیچی نمی گیره!!!!!!!!! اما بچه واقعا خیلی خصویات خوبی داره. هی هم از من مشاوره می خواد و منم که خراب رفقااااااا ! بله داشتم می گفتم که یه آهنگ بهم داده مال شجریان پدر و پسر. بعد خب به حال و هوای امشب من میخورد و کلی حال داد. 

الان ساعت 10.30 ئه و من باید موهامو خشک کنمو بخوابم که صب با انرژی برم کتاب خونه. امروز باز خیلی کم درس خوندم... برای اینکه این دیوونه ها می خواستن توی کتابخونه دوربین نصب کنن و از صب همه ش سر و صدا می کردن. بعدشم ظهر حسین اومد یه گربه آورده بود دکتر دم کتابخونه ی ما! منم رفتم توی کلینیک دامپزشکی ببینم چه خبره. وای چقدر جالب بود. من تا حالا همچین جایی نبودم. چقدر هم قیمت ها نجومی بود. از دکترای خود آدما گرون تر! یه اتاق داشتن نوشته بود آرایش و شستشو! بعد یه سگه کوچولوی مامانی وایساده بود و یه آقاهه داشت موهاشو کوتاه می کرد!!!!!!! من که از حیوون بدم میاد کلی جذب شده بودم از بس اونجا همه چیز با مزه بود!!!! به گربه هه آمپول زده بودن. منم اصن دوس نداشت هی خودشو می گرفت روشو می کرد اون ور!!!! حالا اینا گذشتو من دوباره تا اومدم تمرکز کنم روی درسم یاس زنگ زد که با علی پایینیم بیا ببینیمت. باز هم لازم به ذکره که این یاس تکلیفش با علی معلوم نیس. نمی دونن الان دوستن، عاشقن، همین جوری ان، خلاصه  بلا تکلیفن و حرکتی هم برای روشن شدن ماجرا نمی کنن که من فک کنم بهترین کاره!! خوشن دیگه. آدم اگه جنبه داشته باشه به نظر من این بهترین مدل رابطه س. خلاصه مدتی هم با اونا بودم و بعد برگشتم بالا باز تا اومدم تمرکز کنم دیدم خسته م و خوابم میاد و ... در حقیقت امروز هم هیچی درس نخوندم... یعنی از 8 صبح تا 7 شب شد تقریبا 50 تست ریاضی و 3 صفحه تئوری سیستم. همین. باعث تاسفه واقعا. شب هم با چند حرف زدم که من اگه به سراسری نرسم می خوام آزاد بدم. نمی خوام سال دیگه باز الاف باشم........... 

دیگه چی بگم؟؟؟؟ امروز کلی هم با عطیه و شکوفه آهنگ گوش دادیم و گریه م کردیم عین دیوونه ها! دوس دارم دوستام شاد باشن. اما نمی شه... فردا مص میاد باز فضا تلطیف خواهد شد! همین دیگه. تا بعد! ( این تا بعد هم از اون عباراته که تازگیا باهاش حال می کنم!) 

 

پ.ن: حمیدرضا وبلاگ جدید چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی 1388ساعت 10:39 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز صب خیلی شارژ بودم. صبح بدون خواب آلودگی بیدار شدم. با کلی انرژی رفتم کتابخونه. نهار هم عاط و مامانش می خواستن بیان خونه مون و من می خواستم ساعت ۱۲ از کتابخونه برگردم خونه. در نتیجه با خودم قرار گذاشتم کلی درس بخونم توی همون ۴ ساعتی که اونجام. اما باید خدمتتون عرض کنم که از ۸ تا ۱۲ که اونجا بودم شاید شیرین ۵ دقیقه درس خوندم..... و بقیه ش به بطالت و در هپروت بودن و حرف زدن با شکوفه و مشاوره ی تلفنی به عطیه دادن و به حسین روحیه دادن واسه امتحانش و احوال امیره سانازو پرسیدن (بیمارستانه واسه سنگ کلیه) و احوال خود ساناز رو پرسیدن ( تصادف کرده سرش ضربه خورده اما به خیر گذشته!!) و بعدشم مرور کردن چند تا از شعرای لاهه و به حالت مکتوب در آوردن شعر پست پایینی نه پایینیش و دیگر کارهای غیر درسی گذشت!!!! بعد هم مامانم زنگ زد که سر رات کوفته بخر! بعدشم که با عاط بودم تا عصر. بعدشم به طرز افتضاحی خاموش شده بودم. یهو به خودم اومدم دیدم دپرس افتادم یه گوشه. شب بابام احوالپرسی می کرد و گفت خوبی؟ بر عکس همیشه که سریع می گم بله و اینا، یه چند ثانیه فک کردم که خوبم آیا؟ بعد دیدم خب نه نیستم. بعد اومدم بگم نه! اما یهو به خودم اومدم و دیدم یکی از درونم جواب داد که بله خوبم شما چطوری چه خبر؟؟؟؟ و بعد اون یکی منه درونیم همین طور هاج و واج مونده بود و می گفت خب تو که خوب نبودی پس چرا الکی گفتی؟!!؟؟؟؟!!!! بعد اون یکی بهش گفت که برو بابا الان بگی نه باید یه عالم دلیل و اینا بیاری پس بی خیال شو و به قول قدیمی ها یه نه بگو ......! و از آنجایی که می دانید، حرف حساب جواب ندارد. 

حالا فردا اون سحره که باهاش تو پارسه آشنا شدیم می خواد باهام بیاد کتاب خونه. بعد منم حسشو ندارم بیاد. اما قول دادم... دیگه اینکه من آخه چرا اینجوریم؟؟؟؟؟ این روزا بچه ها توی کتابخونه فقط و فقط فکوس کردن روی این موضوع که مریم دیوونه س که لاهه رو ول کرده. بعد منم با خودم قرار گذاشتم از 8 بهمن به بعد دیگه لاهه توی ذهنم نباشه. بعد خب چه جوری الان این جوری بشه وقتی اینا همه طرفدار اونن؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بعد من اگه الان بهم پا بدن تا خوده خوده خوده صب حرف می تونم بزنم اما کو پا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا در عمرم اینجوریا نبودم! جدیده.

نوشته شده در دوشنبه 28 دی 1388ساعت 9:25 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز توی کتابخونه خیلی خوش گذشت و من دائم می گفتم بار الها شکرت شکرت که من و دوستام جمعمون انقد جمعه! چقدر ایمان میارم به حرف مامانم که هیچ دوستی مثل دوستای مدرسه ی آدم نمی شن... واااای امروز مص شیرین زبونی می کرد و من ثانیه به ثانیه جای رانتز رو خالی می کردم. مص از کله ی سحر واسه ی ناهار چی بخوریم با هیجان ایده می داد. آخه صب سر راه یه ساندویچ کالباس خریده بود از سوپری. بعد ما طی یک عملیان متحیرالعقول، تصمیم گرفتیم ناهار بریم بوف! بعد مص تمام تلاششو کرد که ما اول ساندویچشو بخوریم بعد بریم بوف! اما ما زیر بار نرفتیم چون سیر می شدیم! بعد اونم برای اینکه ساندویچش حروم نشه آوردش توی رستوران خوردش! خلاصه یه عمری ما شنیدیم این جکه رو که طرف با ساندویچش می ره رستوران، امروز به چشم دیدیم!!!!!!!!  

چقدر کیف می ده وقتی من از چشمای شکوفه می خونم که امروز روی مود درسیدن نیس. چقدر خوبه که اونم می دونه احتیاجی به طفره رفتن نیست و بدون حرف می ره سر اصل مطلب... چقدر خوبه که عطیه رو توی این شرایطش تنها نمی ذاریم و از صب تا شب همه مراقبشن.. چقدر خوبه که ما اصلا دیگه احتیاج به هیچ نوع حرف زدنی نداریم... همه چیز همو می دونیم و با یه نگاه حال همو می فهمیم...  

چقدر من همه شونو دوس دارم...  

این دو هفته ای که نبودم، یه چیز عظیم راجع به خودم فهمیدم... اونم اینه که بدون دوستام هیچم... هر جا که بهم خوش می گذشت ته دلم از اینکه بقیه ی دوستام نیستن که به اونام خوش بگذره ناراحت بودم. شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاد. اما خب حسمه.. 

متاسفانه دومین روز سفرم بود که فهمیدم نفیسه مونو گرفتن... نفسم تقریبا بند اومده بود و اصلا نمی تونستم باور کنم... الان تقریبا 3 هفته س که نیست. و ما کاری جز دعا ازمون بر نمیاد... نفیسه ی مهربون من که اگه نبود من هیچ وقت کنکور قبول نمی شدم... توی دانشگاه شریف شاگرد اول بود... رتبه ی 5 ارشد... الان وقت امتحاناشه و اون نیس... بگذریم. اینجا خیلی چیزا نوشته نشه بهتره......................... 

 

 اونجا خیلی خوب بود... یه آرامش خاصی برقرار بود.. خواهرم خیلی از اومدن ما خوشحال بود و دائم در تکاپو بود که به ما خوش بگذره.. دلم براش تنگ شده... خیلی ناراحتشم که اونجا ما رو کم داره... سعی کردم همه ی تفریحات رو امتحان کنم. مرجی بهترین زن برادر دنیاس (چقدر از این ترکیب زن برادر بدم میاد اما جایگزینی براش ندارم!) منو همه جا برد. از سینما و خرید گرفته تا اسکی و خیابون گردی و بخور بخور در حد بنز. چقدر اونجا چیزای خوش مزه واسه خوردن هست... چقدر سرعت انترنت عااااالیه.... دلم برای خودمون میسوزه که یه اینترنت خوب نداریم...  

هی می خوام تعریف کنم. اما نمی دونم چی بگم. حالا بعدا. راستی از اونجا هی رفقا رو هم می خوندم دلم شاد می شد. ساراااا عاششششقتم :) نرگس تند تند بنویس دیگه ه ه ه ه ه . حمید رضا این وبلاگ جدید چی شد؟؟؟؟ پرانتز جان آپ تو دیت باش!....... 

نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388ساعت 10:46 PM توسط مهم نیست! نظرات (4)|

اولیش مال سعدیه: 

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

 

دومیش مال شهریار... 

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»   

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»  

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»  

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»  

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»  

 

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»  

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» 

 

 

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»  

 

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»  

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»  

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی» 

 

  

 

پ.ن: لاهه هم یه دونه تو این مایه ها داره که نمی دونم چرا دست و دلم به انتشارش نمی ره!

نوشته شده در جمعه 25 دی 1388ساعت 7:06 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

اینترنت کار نمی کنه. یاهو و جیمیلم باز نمی شه. توی فیس بوک با هزار بدبختی می شه رفت اما هیچی نمی شه نوشت. سر ناهار مامان می گفت ما الان اینجا داریم ناهار خوریم، معلوم نبست توی خیلی از خونه های دیگه چه خبره.. می گفت خیلی ها دیروز صبح پاشدن شال و کلاه کردن گفتن می ریم تظاهرات. اما شب دیگه برنگشتن.. فردا شب می خوام برم پیش سیسترم. اونجا دیگه اینترنت قوی تره ایشالا....

نوشته شده در دوشنبه 7 دی 1388ساعت 1:25 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

دیشب که رسیدیم خونه هراسون دنبال اسم کشته شده ها می گشتم. خیل عظیمی از آدم ها بودن که دلم می خواست از سلامتی شون خبر دار بشم. اسم ها رو جایی پیدا نکردم تا همین صبح. دلم برای اون 5 تا اسم گرفت. می دونی؟ اسم مهم نیست.. عدد مهم نیست، آدمایی که منتظر اون اسما بودن مهمه، آخرین نفری که با گوشی موبایل اون اسما تماس گرفتن مهمه. آخرین لبخندی که روی لب اسما بوده مهمه... دلم حسابی گرفته. اینجا کجاس؟ واقعا اینجا کجاس؟ این آشغالا کین؟؟ از طرفی همه ش امیدوارم جنبش الانا به نتیجه نرسه. بس که آدم مختلف با سلایق مختلف تو این جنبش هست که الان فقط به دلیل هدف مشترکشون همو تحمل می کنن. بس که هنوز به نظرم اون جور که باید پخته نشده که همه بتونن همو تحمل کنن. بس که ما عادت داریم فقط سلیقه ی خودمون بر همه حکم فرما باشه... 

چی دارم می گم؟؟ دیروز مام رفتیم.. چندین بار گاردیا حمله کردن اما ما نمی ترسیدیم. یه جا ما بچه ها موندیم بالای پل عابر و مامان ها موندن پایین. مامانا پشت باجه ی بلیط فروشی قایم شدن. ما روی پل عابر خشکمون زده بود. نسیم می ترسید. یاس داد می زد مرگ بر دیکتاتور می گفت، حسین لال شده بود و پایین رو نگاه می کرد. و من؟ سعی میکردم جلوی دهن یاس رو بگیرم و لبخند هم می زدم. بعد که گاردیا رفتن و ما برگشتیم پایین و رسیدیم به مامانا، مامان یاس تعجبشو از خنده ی من ابراز کرد. و من فقط یادمه گفتم خنده عصبیه. جایی که ما بودیم خیلی اتفاقای بد نیفتاد. در حدی که برگشتیم از میدون امام حسین سمت میدون ژاله و وی نشون می دادیم و عکس می گرفتیم.. اما خبرای بد جاهای دیگه بود.. دیگه وارد شده ایم. با یه نیم نگاه کل جمعیت منطقه ای که هستیمو تخمین می زنیم و به فلانی که مثلا زیر پل حافظه اطلاع می دیم. رفقا از این ور و اون ور شهر تلفن می زدن و می زدیم روی اسپیکر تا همه بشنون اون ورا چه خبره.. 

برگشتنه شمع سبز خریدیم واسه شام غریبان.. دلامون گرفته لامصب هیچ جور هم باز نمی شه... شب حسین ناد علی خوند و ما زار زدیم با دونه دونه ی اون 110 تا یا علیش.. آخر شب با یاس رفتیم از توی ماشین حلوا ها رو بیاریم زیر مهتاب چشممون به ماه بود و دعا کردیم به حق همین شب شام غریبان دیگه هیچ کی کشته نشه. من یکی طاقت تجربه ی این حس که دنبال اسما بگردمو دیگه ندارم... ندارم... ندارم... 

نوشته شده در دوشنبه 7 دی 1388ساعت 09:20 AM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

حتما هم همین امشب باید اینقدر حرف زدنم بیاید. همین امشبی که کلی تلاش کردم که زود خوابم بیاید و حتی قهوه ی دوم رو رد کردم منزل هدایی که تازه عروس بود ما به دیدنش رفته بودیم اما به نظر من این هدی آن هدای قبل عروسیش نبود و آن هدای شیطونه هی یه چیزی بگو کجا و این هدای آرومه تابلو دپرس کجا؟؟... ای بابا اصلا من داشتم راجع به این میگفتم که قهوه ی دوم را رد کرده بودم که شب خوابم ببرد چون از صبحش هی با ضمیر نا خودآگاه خودم قرار گذاشته بودم که شب زود بخوابم و یک عالمه وقت جلوی شومینه ی سوزان ولو افتاده بودم و هی با موبایلم ور رفته بودم تا خوابم بگیرد و بابایم به حالته جاست کیدینگ خواسته بود موبایلم رو توی شومینه بندازم و آآآآه که من شبهای زمستان رو برخی مواقع دوست دارم. مثل امشب که بابا هی پرتقال و نارنگی به خوردم می داد و مامان شعارهای جدید جنبش سبز برامان میخواند و من هی فین فینم به راه بود بس که به خیال خودم خوکی گرفته م و 24 روز دیگر پیش سیسسترم می رم و فردا هم همایش مدرسه مان دعوتم و مراسم گودبای خاله م و سبزی پلو ماهیه هر ساله خونه ی عاط اینا و اااااااای وااااای که چرا از عروسی عاط و ماکان هیچ حرفم نمیاد

 هنوز سر ماجرای پینت بال عذاب وجدان دارم

و در همین حوالی دوستان ما را زندانی کرده اند و قلب های ما را مچاله و روز به روز انگیزه ی ما برای دوباره دانشگاه رفتن در این دولت لعنتی کودتا کاهش میابد 

:(

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر 1388ساعت 09:20 AM توسط مهم نیست! نظرات (5)|

این روزا می رم کتابخونه و درس می خونم. اما خودم بهتر از همه می دونم که این مدل درس خوندن به هیچ دردی نمی خوره. و فقط برای اینکه خونه نمونی و احساس کنی که یه کاری داری می کنی مفیده. اونجا دائم باید چایی خورد (مدلشه!) و از پنجره شهر غبار گرفته رو نگاه کرد و دقیقه یک بار هم برای پس دادن چایی ها به دستشویی مراجعه کرد! اونجا عطیه هست با دنیای پاکش که فقط و فقط دل منو مچاله می کنه وقتایی که گوله گوله اشکاش میان به یاد عشق از دست رفته ش. و شکوفه هست و کتابهای گچ و ماسه و خاک و مهربونی خیلی زیادش و مص هست و دنیای پر از نیماش و بانمک بازی ها نگرانی هاش بابت خونه داری ش و گاهی هم عاطفه میاد با همون دنیای قبلیش فقط کمی اجتماعی تر و من بسیار بسیار کول باهاش برخورد می کنم و اون هم همین طور... اونجا کتاب هست و سکوت و دخترهای عجیب و پسرهای درس خون. و من فقط به روش درس خوندن خودم می تونم بگم درس خوندن تفننی. یعنی جمعه ها و تعطیلات رسمی که نمی خونم. عصرها هم که میام خونه دیگه نمیخونم. و این یعنی عمرا رتبه ی زیر 50 بیارم که تهران قبول شم. 

به سرم زد بریم پینت بال. یاس پرسید و قیمت گرفت و اینا. به چند زنگ زده بودم واسه حال و احوال. چمی دونستم با لاهه س. کلی راجع به پینت بال حرف زدیم و خندیدیم. و آخرش فهمیدم که با اونه. و فکر کن چه دلش گرفته وقتی دیده من فارغ از همه چیز دارم برنامه ی پینت بال رفتن رو میچینم و می خندم و ... حالم گرفته شد.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر 1388ساعت 6:21 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

حسابی سردمه. می شینم تو سابرینا. بخاری رو میزنم. باد گرم می خوره تو صورتم و مطبوع ترین حسهای دنیا بهم دست می ده. سالهاست که گرمای بخاری ماشین خاطرات خوش زمستونای قبل رو یادم میاره. و حتی یادآوری خاطرات بدش هم برام خوشایند می شه. ضبط رو روشن می کنم. سی دی شوق شقایق ها توشه. شروع  می کنه به خوندن، با ریتمی آروم و گرم:

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم 

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم 

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم  

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر 1388ساعت 2:30 PM توسط مهم نیست! نظرات (4)|

از صب تا حالا بلا نسبت سگ پاچه می گیرم. حتی با سان هم دعوام شد. الان یه کم با چند حرف زدم بهترم. بهم واسه کنکور کلی امید و راهکار داد. مغزم قدرت تمییزشو از دست داده. نمیدونم چی کار خوبه چی کار بده. اعصاب هم که در حد صفر. 

دلم می خواد کلی توضیح بدم. حالا بعدن....

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388ساعت 5:12 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

بچه که بودیم، توی بازی هامون کلمه ای که خیلی تکرار می شد، "مثلا" بود. می گفتیم: مثلا من مامان می شم، مثلا اینجا خونمون بود، مثلا این خرسه بچه بود من مامانش بودم. مثلا ما تو خارج زندگی می کردیم. و هزار تا مورد دیگه مثل اینا. حالا، امروز، دلم می خواد برگردم به اون دوران. بگم بیا بازی کنیم. مثلا الان پارسال بود. مثلا من هنوز اونقدر احساس داغونی نمی کردم. مثلا تو هنوز اونقدر گیر نداده بودی به این مسئله که ما می تونیم با هم زندگی کنیم یا نه. مثلا من خیلی قوی بودم. مثلا من زود تسلیم نمی شدم. مثلا قبل از اون همه اقدامات شتاب زده، یه کم بیشتر فکر کرده بودیم. مثلا من عادت داشتم وقتی چیزی رو می خوام براش تلاش کنم نه اینکه بسپرم به تقدیر. مثلا بخت با ما یار بود. مثلا من لا اقل برای برادرم که اون همه خودشو مشتاق نشون می داد جریانو تعریف کرده بودم. مثلا من اینقد همه چیزو حاضر و آماده نمی خواستم. مثلا من یه آدم دیگه بودم. من هر کسی جز اینی که بودم، بودم. مثلا من یهو نکشیده بودم کنار. مثلا من توی بهت ولت نکرده بودم. مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا مثلا ............ م ث ل ن . . . . .

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 6:16 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

امروز خوش گذشت. رفتیم سمینار یه کم مغزمون باز شد اما نه کامل! به هر حال خوب بود. با پرانتز و فرناز و آرزو و اینا. بعد فک کن صب کله سحر یهو چند مسج داد که دیشب امید آزاد شد. و خلاصه روزمو ساخت دیگه :)) 

الان وقت ندارم زیاده عرضی کنم ولی کلن یه چیزایی باید شرح بدم. حالا میام!!

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388ساعت 6:18 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

بازم مسافرت قطاری به رسم هر سال.. و کلی خاطره ی جدید و اینکه باید یک سال دیگه صبر کنیم تا ازین خاطرات باز تولید شه! خوشحالم که این همه سال شده که هر سال این مسافرات قطاری رو می ریم و چیزی از قبیل ازدواج کردن یه عده نمی تونه جلوشو بگیره!! چقدر حرف زدن هامونو دوس داشتم. خیلی می چسبید. مخصوصا برای همچون منی که انگار بعد از عمری رسیده م به یه سری آدم تقریبا هم فکر و از هر دری داد سخن می دم و همه هم پایه. آره ما چند تا دختر 4-23 ساله، کلی چالشهای زندگی رو بررسی می کنیم توی همون قطار درب و داغون و کثیفی که دم به دقیقه از عطیه خواهش می کردیم ژل ضدعفونی کننده شو بده! و من عاشق این لحظاتم. وقتی پرانتز طبق معمول لم داده همون طبقه ی اول و مثل من هی سه تا طبقهی تختا ر بالا و پایی نمی ره و هرچی من میگم بهم میخنده و من عاشق خندیدناشم که انگاری اصل خنده س. یه جورایی اصیله. تا حالا هیچ خندیدنی این مدلی به نظرم نیومده.. من عاشق اظهار نظرهای آرزو ام. وقتی که شروع می کنه به سخنرانی و از هیچ دیتیلی برای پوشش دادن ماجرای مورد بحث فروگذار نمی کنه! عاشق حرکات مصم وقتی دیگه حس و حالت تموم شده و باز یه چیزی می گه که حتی اگه خودتم نخوای نمی تونی سر حال نیای و مدتها به اینکه ملافه ی تمیز با پتوی کثیف قاطی شده و مص اعصابش خورد شده نخندی!! عاشق عطیه م که هیچ وقت راز دلشو نگفته بود و از بس من هی هرچی تو دلم بود می ریختم بیرون، اونم حرفاشو زد و من هنوز نگران دلشم... حتی عاشق ارغوان آروم و ساکتی ام که جدیدا اصلا مثل قبل شیطون نیست.... یا فاضله و شکوفه که قدیما خیلی صمیمی نبودیم اما الان حسابی تو زندگیم جا دارن. 

دلم برای سفرمون تنگ می شه وقتی یاد خاطراتم می افتم. یاد ساعت کوک کردنا. حموم رفتنا. یاد اون شبی که ارغوان و پرانتز کارت اتاقو برده بودنو ما نه برق داتشم و نه کولر و مجبور شدیم با در باز و تاریکو .... (بگم ادامه شو پرانتز؟؟؟!!!) یاد پلو ماهیچه که تا حالا نخورده بودم و کلی چسبید.یاد تاکسی گرفتنا که شخصی سوار نشیییییییین! یاد دریا میریم خشک می شه ها، یاد اتاق هتل که روی در و دیوار تخت داشت تا ما 6 نفر توی یه اتاق جا شیم! یاد هوای گرم و هتل اون ور خیابونیه و مامان بزرگ آرزو که یهویی دیدیمش و خفت کردن پرانتز و آتلیه ای که ازون عکس جوادا گرفتیمو از همه بیشتر اون همه حرفی که زدم و اشکی که این همه مدت منتظر مونده بودن تا برزن و اون همه قولی که گرفتم از خدا و .... 

بعد خدا رو شکر می کنم که اینقدر با این دوستام هم فکر و هم عقیده م و چقدر خوشحالم که می خوام تا آخر عمر نگهشون دارم. 

و ای کاش زودتر سال دیگه بشه و باز این مسافرت بهم کلی روحیه بده... 

 

 

پ.ن: راستی.. می خوام اسم اینجا رو عوض کنم! دیگه تو فاز مهم نیست نیستم. چی بذارم؟..

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان 1388ساعت 8:53 PM توسط مهم نیست! نظرات (7)|

امروز هزار و یکی کار داشتم. اما یه بارون مسخره باعث یه ترافیک مسخره تر شد و من فقط سعی می کردم اعصابم رو هدر ندم و ریلکس باشم. الانم سرم درد می کنه. عین دیشب. 

یه پنجره کشیدم. اولش بی ریخت شده بود. استادم سعی می کرد درستش کنه. توی دیوار دورش زیادی قهوه ای قرمز زده بودم و کل نقاشیم برافروخته شده بود.. استادم بهم گفت مریم دیدی گاهی وقتا نقاشی به هیچ وجه با آدم راه نمیاد؟؟؟ حیوونی دوس داره من همه چیزو تجربه کنم. ولی اونم می دونه که آأم وقتی مغزش پیش رنگا نباشه همین می شه دیگه. اما بعدش دیوارشو درست کردیم. با گواش روش رنگ گذاشتیم و روی رنگه ترک دیوار درست کردیم... حالا اونقد بهتر شده که ازم خواست براش یه کپی بگیرم داشته باشه... حالا من امروز هر جا توی این ترافیک رفتم کپی بگیرم یا جا پارک در فاصله ی 2 کیلومتریش وجود نداشت، یا بسته بود، یا هزار مسئله ی مزخرف دیگه. یه طرح جدید هم باید برای فردا می کشیدم که اونم هنوز نرفتم سرش. می خواستم برم یه لباس هم بخرم که قربون این ترافیک، نشد. 

صب می خواستیم با فر بریم برای سانی خواهری کنیم اما گفت نیاین. مرده شور این امیرو ببرن. نه تنها به زندگی سان گند زده، تاثیر گنداش داره به اعصاب ماهام می رسه. از این آدم بی لیاقت تر ندیدم و از سانی خل تر که پای این نشسته. 

دیگه اینکه خیلی ناراحتم و چون گوشی نیست که غرهامو بشنوه اینجا می نویسم. گرچه ثبت می شه اما چاره ای نیست. اطرافو که می بینم می گم منم می تونستم خیلی چیزا داشته باشم اما ندارم و چون خود خرم نخواستم و فکر کردم خیلی کار باحالی می کنم که نمی خوام. کاش لااقل یکی فقط یکی از دل من خبر داشت. 

خل شدم بی خیال.

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1388ساعت 4:22 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|